مدرسه شرافت از سال ۴۰ بچههای وکیلآباد را باسواد میکند
سال ۴۰ بود که اهالی دست به کار شدند و با خشت و گل افتادند بر سر یک زمین. مشتمشت کاه و گل روی هم رفت تا تک کلاس شرافت با یک سقف گنبدی چوبی و چند نیمکت تیر و تختهای نشست توی قلب محلهای کاهگلی، تا از بچههای محله وکیلآباد مشهد باسواد بسازد. یادش بهخیر آن روزها با همه سوسوی نور چراغ توری و سرمای زمستان که برای چراغ نفتی کلاس رمقی نمیگذاشت بچهها با عشق سر کلاس اکابر حاضر میشدند.
از پایه اول تا پنجم همه در یک کلاس و با یک معلم آموزش میدیدند، حیاط خاکی مدرسه هم وصل به خاک کوچه بود. خانوادهها بد میدانستند که دخترهایشان درس بخوانند و تنها روحانی محله یعنی حاج آقا وظیفهدوست با فرستادن دخترش به مدرسه الگویی شد تا دیگران هم دخترانشان را از رفتن به مدرسه منع نکنند. دخترها که پایشان به مدرسه باز شد تا یکی دو سال اول ۱۰ پسر و ۱۰ دختر تنها دارایی تککلاس مدرسه شرافت بودند.
بانی خوشیهای محله
او را از تعریفهای اهالی میشناسم. منصوره حامد مدیر دهه ۶۰ مدرسه شرافت که فقط مدیر نبود، تنها سه کلاس نداشت و دانشآموزانش همه خانوادههای ساکن در محله بودند. همه میگویند هر جا مشکلی بود خانم حامد مشکلگشا بود. مادر و پدرها که دعوا میکردند، کسی مشکل مالی پیدا میکرد و خلاصه هر گرهای که در محله بود، همه به یاد خانم حامد میافتادند و به او مراجعه میکردند.
اینها را خانم حسینی از دانشآموزان نسلدومی موفق مدرسه شرافت میگوید که حالا خودش هم معلم است. مشغول صحبت است که یکی دیگر از اهالی ساکن در محله میگوید: خیلی چیزهای این محله مدیون زحمات خانم حامد است مثل اولین درختکاری در این محله که خانم حامد نهالهایی برای هر یک دانشآموزانش تهیه کرد و دوستداری طبیعت را با کاشت آن نهالها به آنها آموخت.
خیلی چیزهای این محله مدیون زحمات خانم حامد است مثل اولین درختکاری که به دست دانشآموزان انجام شد
نفرینی که سبب خیر شد
حالا آن نهالها قد کشیدهاند و ساقههایشان قطور شدهاند و شاخ و برگی پربار دارند و خانم حامد هم فصل بازنشستگیاش را سپری میکند و اینجا در بین سه نسل از دانشآموزان زمان مدیریت اش با آنها نشسته و خاطرات آن روزها را مرور میکنند و خنده نقل مجلسشان است.
اعظم حسینی که خودش هم دبیر شده است از خاطره آن روز یاد میکند که یکی از معلمان دوره خانم حامد برادرش را که در همان مدرسه درس میخواند، جریمه نوشتنی کرده بود و او برای اعتراض به زیاد بودن جریمه و دفاع از برادرش به مدرسه رفته بود و به خانم حامد که مدیر زمان خودش هم بود گلایه این تنبیه را کرده بود. او نفرینی بر زبانش آورده بود که هنوز هم گریبانگیر اعظم حسینی است: «انشاءا... خودت هم روزی معلم شوی تا بفهمی که معلمها از دست این پسربچهها چه میکشند!»
حسینی این را تعریف میکند و چند ثانیه بعد بمب خنده است که در خانه یکی از اهالی که همه را اینجا دور هم جمع کرده است، میترکد. شیرینی خندهها زیر زبان همه مزه میکند و فوران خاطرات این سه نسل دانشآموز مدرسه شرافت، انس و صمیمیت را پس از سالها دوری خانم مدیر و شاگردان مدرسهاش دوباره به این افراد هدیه میکند.
معلمبازیهای کودکی مدیرم کرد
از خانم حامد میخواهم بگوید اصلا چه شد که مدیر شد و او چشمانش را به سیچهل سال پیش میدوزد. انگار شیرینی برخی خاطرات کودکی زیر زبانش مزهمزه شود، میگوید: وقتی ۱۰، ۱۲ ساله بودم مدیربازی که نه، اما معلمبازی را خیلی دوست داشتم. مینشستم در حیاط خانه و بچههای کوچکتر را دورم جمع میکردم و معلمبازی میکردیم. بعدها آرزویم این بود که مدیر مدرسه شوم و به این هم رسیدم و با استخدام در حرفه مدیرآموزگاری پیش از انقلاب انگار همه دنیا را به من داده بودند.
خاموشی چراغ آدمفروشی در مدرسه
از این مدیر بازنشسته در مورد شکل تنبیههای آن زمان و شایعترین علتهایش میپرسم که میگوید: آن زمان بیشتر بچهها برای شرارتهای کودکیشان تنبیه میشدند و گاهی برای درس نخواندن و تکلیف ننوشتن. اینجای صحبتهایش، کاردان یاد خاطرهای میافتد و میگوید: یادم میآید زمانی که من در دبستان شرافت درس میخواندم خانم حامد هنوز هم مدیرآموزگار مدرسه بود. آن روز تاریخی هیچکدام تکالیفمان را ننوشته بودیم. خانم حامد از یکی از پسرها به اسم اصغر بابایی خواست ترکهای بیاورد. او هم با اینکه خودش مشقهایش را ننوشته بود، سریع رفت و یک شاخه تازه و کلفت را از درخت حیاط کند و آن راتر کرد و آمد به سمت کلاس.
«بابایی خبر نداشت که خانم حامد میخواسته با این کار به خود او درسی دهد که تا آخر عمرش فراموش نکند. چشمتان روز بد نبیند. چوبتر را که آورد، خانم حامد به همه بچهها گفت: بروید بنشینید و بعد به خاطر اینکه بابایی آدمفروشی کرده بود، رو کرد به او و گفت: حالا خودت دستت را بالا بگیر تا دیگر آدمفروشی نکنی. این شد که چند ضربه دستان اصغر را نوازش داد، اما پیامدش این بود که از آن روز به بعد دیگر شرافت رنگ آدمفروشی به خودش ندید.»
معلمها واقعا معلم بودند
خانم حامد یاد آن تنبیه تاریخی که میافتد، از وضعیت نامناسب تربیتهای این دور و زمانه یاد میکند و میگوید: آن زمانها معلمها واقعا معلم بودند، مثل الان نبود که شاگردان، معلم و گرداننده کلاسهایند و معلمها هیچ قدرتی ندارند. والدین میگفتند: تربیت فرزندمان را سپردیم به شما و اصطلاح عامیانهای داشتند که میگفتند: «گوشتش مال شما، استخوانش مال ما» و بعد هم تا بچه به مدرسه اعتراضی میکرد، میگفتند میخواستی اشتباه نکنی که تنبیه هم نشوی. بچههای دیروز واقعا با ادبتر از نسل امروز ما بودند و به بزرگترها هم اینقدر بیاحترامی نمیکردند.
گوش شنوای کلاس
یکی از نسلدومیهای مدرسه شرافت اعظم حسینی است. میگوید زمان تحصیلاش از آن بچه درسخوانهای مدرسه بوده که همه بچهتنبلها ازش متنفر بودند. البته او از نفرین خانم مدیر ناراضی نیست و میگوید: معلمی را عاشقانه دوست دارد و در این حرفه به قدری حرفهای شده است که وقتی در کلاس هفت شاگرد همزمان صحبت کند، او حرف همه آنها را متوجه میشود. او خاطرهای از کلاس پنجمش در دبستان شرافت دارد که آن را اینطور تعریف میکند: جایتان خالی بود آن روز. ما سه نفر پایه پنجمی در کلاس اولها و پنجمها بودیم.
آن زمان شرافت تنها سه کلاس داشت؛ یکی برای اولیها و پنجمیها، دیگری برای دومیها و چهارمیها و آن یکی هم برای کلاس سومیها بود که جدولضرب هم داشتند. هر سه نفرمان مشقهای ریاضی را انجام نداده بودیم. برای همین هم حواس معلم را با پرسیدن از بچهای که تازه به دنیا آورده بود، پرت کردیم. پس از نیمساعت معلم حواسش سر جایش آمد و تکلیفها را خواست. اولین و دومین نفر با خطکش چوبی معلم کتک خوردند؛ نوبت به من که رسید، مدادم را انداختم زیر میز و مدام میگفتم الان پیدایش میکنم. بالاخره زنگ تفریح خورد و معلم بیخیال کتکی شد که قرار بود به من بزند.
سومین دیپلمه مدرسه
محمد رزمآرا از آن نسلاولیهاست و حالا با مدرک لیسانس دبیر تاریخ و جغرافیا در مقطع راهنمایی است و همانطور که از چهره سایر شاگردان خوب مدرسه هم پیداست، از آنهایی بوده که به خاطر بچهزرنگبودناش مورد تشویق معلم کلاس پنجماش هم قرار گرفته است. طبق مستندات بعد از رحیم و محمد در نسلهای قبل از خودش، او سومین کسی بوده که در محله وکیلآباد دیپلم گرفته است. میگوید: آن سال از بین همه بچههای کلاس تنها من قبول شدم. فردای آن روز یکی کوبه در خانهمان را زد و من در کمال ناباوری دیدم معلم است و تعداد زیادی مداد و دفتر به عنوان هدیه قبولشدنم برایم آورده است. شیرینی آن تشویق هیچ وقت از یادم نمیرود!
محمد رزمآرا از آن نسلاولیهاست و حالا با مدرک لیسانس دبیر تاریخ و جغرافیا در مقطع راهنمایی است
بیشتر بچهها را به کتک میدادم
میتراخانم حسینی هم، نسلسوم دانشآموزان زرنگ مدرسه شرافت است که حالا فوقلیسانس شیمیاش را گرفته و پی کار میگردد. به قول خودش از آن خودشیرینهای مدرسه است که همه چیز را زودتر از دیگران یاد میگرفته و لج همه را درمیآورده است. میگوید تا آنجایی که یادش هست همه سالهای مدرسه را مبصر بوده و مشقهای بچهها را خط میزده و دست آخر هم مسئولیت داشته نام بدها را گزارش کند.
یکی از خاطراتش از آن روزها و مدرسه مختلطشان این است که زمانی که کلاس دومی بوده یک روز سر صف قرآن را که همیشه کلاس پنجمیها میخواندهاند، از حفظ خوانده و لج کلاسپنجمیها را در آورده است و این قضیه باعث شده یکی از کلاسپنجمیها که پسر هم بوده در راه برگشت به خانه، او را تهدید کند که اگر باز هم خودشیرینی کند، حسابش را خواهد رسید. حسینی هم فردای آن روز با لودادن آن دانشآموز او را به کتک میدهد!
*این گزارش پنج شنبه، ۳۰ شهریور ۹۱ در شماره ۱۶ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.


